هولناکتر از خاطره هیچ خوابی نیست
تقویم بهمن ماهِ من هر روزش بیست و پنجم است
چند پنجشنبهی دلگیر این ماه خونین را کنار عکس حک شده بر سنگی سیاه رنگ بنشینم؟
چند آفتاب بیجان زمستانی را در خاک 249 به غروب برسانم؟
تا به کی به نگاه آن چشمان تا همیشه نقش بسته بر مزارت خیره بمانم؟
نه... آرام نمیشوم
به سال رسیده است و آرام نمیشوم...
سرما تا مغز استخوانم رسوخ میکند و من اما یارای برخاستنم نیست از کنارت
آخر من اینجا تنها میان این گورهای ناشناس چه میکنم؟
آخر مرا با این جهنم قطعه قطعه چه کار؟
سردم است...
پای رفتنم اما نیست انگار...
من اینجا بمانم تو برمیگردی؟
برمیگردید؟...
پشت سنگچین کدام قطعه پنهان شدهای
که من اینجا میهمان ششمین خانه از ردیف هشتاد و سوم شدهام
نه... تو رفتهای
تو رفتهای و دیگر این دنیای بی همه چیز را با نگاهت آذین نخواهی بست
تو ایستاده رفتهای و آنچنان که خواسته بودی بیش از این در ذلت نخواهی نشست
آخر با که بگویم؟
با که بگویم که من دیگر تنها بازگشت این همه نبودنها را میخواهم و بس
با که بگویم، که به من بازگردانید هر آنچه که از من ستاندهاید و بس
آخر که میداند٬ که دیگر چه میکند با من این بیست و پنجمها
که میداند که من چرا اینسان ویران شدم از خاموش شدنت
که میداند که من از یک هفته پیش از ورق خوردن برگ بیست و پنجم این تقویم شوم به سوگ نشسته بودم نبودن تو را
که میداند که من در هراس و التهاب شمرده بودم تک تک روزها و دقایق پایانی زندگی آشناترین ناشناختهام را
که میداند که من در هراس پرواز او که در آن بیست و پنجم موعود به ابدیت میپیوندد به صبح رسانده بودم شبها را
آخ، رودکیِ لعنتی
رودکی لعنتی، پنجاه متر مانده به خیابان توحید
من هنوز در آن غروبی که "انسانِ ماه بهمن"، ایستاده بر آسفالت سرد تو بوسه زد٬ جا ماندهام
من هنوز شامگاه 25 بهمن 89 را به صبح نسپردهام
من هنوز بیخواب کابوسهای گاه و بیگاه شبانهام
و من هنوز دلم از اضطراب رفتنها... از ترس همیشه رفتنها آشوب است
آخ از بیست و پنجمهایی که دوشنبه بودند
آخر
"میان این همه عدد، 25 از کجا آمده است"...
____________________
عنوان و جملهی آخر از سیدعلی صالحی



