مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

هولناک‌تر از خاطره هیچ خوابی نیست

تقویم بهمن ماهِ من هر روزش بیست و پنجم است

چند پنج‌شنبه‌ی دلگیر این ماه خونین را کنار عکس حک شده بر سنگی سیاه رنگ بنشینم؟

چند آفتاب بی‌جان زمستانی را در خاک 249 به غروب برسانم؟

تا به کی به نگاه آن چشمان تا همیشه نقش بسته بر مزارت خیره بمانم؟

 

نه... آرام نمی‌شوم

به سال رسیده‌ است و آرام نمی‌شوم...

سرما تا مغز استخوانم رسوخ می‌کند و من اما یارای برخاستنم نیست از کنارت

آخر من این‌جا تنها میان این گورهای ناشناس چه می‌کنم؟

آخر مرا با این جهنم قطعه قطعه چه کار؟

 

سردم است...

پای رفتنم اما نیست انگار...

من این‌جا بمانم تو برمی‌گردی؟

برمی‌گردید؟...

پشت سنگ‌چین کدام قطعه پنهان شده‌ای

که من این‌جا میهمان ششمین خانه‌ از ردیف هشتاد و سوم شده‌ام

 

نه... تو رفته‌ای

تو رفته‌ای و دیگر این دنیای بی همه چیز را با نگاهت آذین نخواهی بست

تو ایستاده رفته‌ای و آن‌چنان که خواسته‌ بودی بیش از این در ذلت نخواهی نشست

 

آخر با که بگویم؟

با که بگویم که من دیگر تنها بازگشت این همه نبودن‌ها را می‌خواهم و بس

با که بگویم، که به من بازگردانید هر آن‌چه که از من ستانده‌اید و بس

 

آخر که می‌داند٬ که دیگر چه می‌کند با من این بیست و پنجم‌ها

که می‌داند که من چرا این‌سان ویران شدم از خاموش شدنت

که می‌داند که من از یک هفته پیش از ورق خوردن برگ بیست و پنجم این تقویم شوم به سوگ نشسته بودم نبودن تو را

که می‌داند که من در هراس و التهاب شمرده بودم تک تک روزها و دقایق پایانی زندگی آشناترین ناشناخته‌ام را

که می‌داند که من در هراس پرواز او که در آن بیست و پنجم موعود به ابدیت می‌پیوندد به صبح رسانده بودم شب‌ها را

 

آخ، رودکیِ لعنتی

رودکی لعنتی، پنجاه متر مانده به خیابان توحید

من هنوز در آن غروبی که "انسانِ ماه بهمن"، ایستاده بر آسفالت سرد تو بوسه زد٬ جا مانده‌ام

من هنوز شامگاه 25 بهمن 89 را به صبح نسپرده‌ام

من هنوز بی‌خواب کابوس‌های گاه و بی‌گاه شبانه‌ام

و من هنوز دلم از اضطراب رفتن‌ها... از ترس همیشه رفتن‌ها آشوب است

 

آخ از بیست و پنجم‌هایی که دوشنبه بودند

آخر

"میان این همه عدد، 25 از کجا آمده است"...


____________________

عنوان و جمله‌ی آخر از سیدعلی صالحی

آمد سوار قاصدی از جانب امید

گفته بودمت چندی است نوشتن از یاد برده‌ام...

گفته بودمت گویی واژگان ذهنم مُرده‌اند...

گفته بودمت گویی قلم در دستانِ لمسم خموده است...

گفته بودمت دیری است که "من" به سکوت نشسته‌ است...

 

اما... این وقفه‌ی خاموش٬ این بار نه از سرِ درد٬

که از آن روست که فرصتِ به درد اندیشیدن را ربوده‌ای از من...

 

تو که هستی٬

بهانه‌های همیشگیِ شب‌بیداری‌ام را می‌سپارم به حاشیه‌های کم‌رنگ...

تو که هستی٬

اندیشه حاکم است بر من٬ در ازای دردهای بی‌امان و تنگاتنگ...

 

این چند صباحی که گذشت٬

مرا همین بس که بودنت٬ نقشِ سپیده می‌زند بر پیکر سیاه شب...

 

تو هستی و بودنت٬

حائلی است میان من؛ و بغض‌های ناخوانده و دمادم...

تو هستی و بودنتْ خود؛ زمزمه‌ی زندگی است٬

آن‌جا که هر لحظه می‌باورانَدَ‌م:

"ما نباید بمیریم٬ رؤیاها بی‌مادر می‌شوند"

 

بودنت را سپاس

ای سبزترین همراه لحظه‌های پر التهاب و بی‌پناهی

که در منِ ناپیداترین٬ هر چه هست

ارادت است و بس...

 

حذف شد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


"تکرار آفت است گاهی"......

داخل "یادداشت‌های چرکنویس" این‌جا پر است از نوشته‌هایی که یا تا نیمه رها شده‌اند٬ و یا تا انتها تکمیل شده اما از انتشارشان منصرف شده‌ام...

چندی است احساس غریبی می‌کنم این‌جا... این خانه از آنِ من است ظاهراً٬ اما با در و دیوار آن احساس بیگانگی می‌کنم...

به دلایل واهی شاید٬ نمی‌توانم آن‌چه که در سر می‌پرورانم بنویسم... واژه‌هایم را قلع و قمع می‌کنم اما نمی‌شود... باز همان هستم که هستم...

دوستی می‌گفت "تکرار آفت است گاهی" و من حالا احساس می‌کنم به نوعی تکرار مبتلا شده‌ام...

یک زمانی برای خودم می‌نوشتم این‌جا نه مخاطب٬ اما حالا رد پای مخاطب این‌جا معذبم می‌کند در نوشتن... گویی دست و پای ذهنم را می‌بندد... احساس می‌کنم خسته می‌کنم مخاطب را با تکرار مکرراتی که در دنیای حقیقی اغلب با واژگانی چون "بی‌خیال" و نصیحت‌ها و موعضه‌های تکراری از آن استقبال می‌شود...

اما چه کنم که نمی‌توانم دغدغه‌های دیگرم را آن‌چنان بهایی دهم برای نوشتن...

شاید مسخره به نظر بیاید اما دلم یک خانه‌ی تیمی می‌خواهد!!...

یک چهاردیواری در دل غبار گرفته‌ی این شهر غم‌زده... تا خسته که شدم... ناامید که شدم... دلِ مُرده‌ام را بردارم ببرم و جمع شویم در کنار هم‌فکرهایم و زنده شوم... تا روح امید بدمد در دلم و ببینم که ما زنده‌ایم هنوز... که جاری هستیم در گوشه گوشه‌ی این شهر...

بهتر بگویم صرفاً هم‌فکر نه... با هم‌دردهایم... هم‌بغض‌هایم... با آن‌ها که پا به پایم در خیابان‌ها دویده‌اند... با آن‌ها که دردشان دردتر است... با آن‌ها که غمشان غم‌تر است... با آن‌ها که خسته نمی‌شوند ازم...

هم‌صحبتی با آن‌ها و بودن در کنارشان چنان لذت وصف‌ناشدنی می‌دهد به من که با دنیا عوض نمی‌کنمش...

یک حقیقت حیرت‌انگیزی وجود دارد و آن این است که علی‌رغم توصیه‌های دیگران که دائماً گوشزد به عدم حضور در این جمع‌ها می‌کنند اما با آن‌ها که هستم شادتر و خوشحال‌ترم... راحت‌تر می‌خندم و آرام‌ترم... می‌فهمم زنده‌ام و این زنده بودن می‌تواند مفید باشد شاید هنوز هم...


_______________________

این موزیک متن این روزهای من شده...

طاقت بیار


کجایند مردان بی‌ادعا

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می‌رسد که جنگ تمام می‌شود و رزمندگان امروز سه دسته می‌شوند:

- دسته‌ای به مخالفت با گذشته‌ی خود برمی‌خیزند و از گذشته‌ی خود پشیمان می‌شوند.

- دسته‌ای راه بی‌تفاوتی برمی‌گزینند و در زندگی مادی غرق می‌شوند و همه چیز را فراموش می‌کنند.

- دسته‌ی سوم به گذشته‌ی خود وفادار می‌مانند و احساس مسئولیت می‌کنند٬ که از شدت مصائب و غصه‌ها دق خواهند کرد.

پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید چون عاقبت دو دسته‌ی اول، ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

"شهید مهدی باکری"

 

*****************

از برادر سهراب پرسیدم در این دو سال هیچ‌گاه حس کرده‌اید که مردم فراموشتان کرده‌اند؟ و یا این‌که سهراب فراموش شده؟
گفت:

"من هیچ‌وقت چنین حسی نکردم. مردم ایران مردم مهربان و خوش‌قلبی هستند. من با سهراب زندگی می‌کنم. وقتی نوشته‌های سهراب را می‌خوانم٬ وقتی کلمات زیبایش را می‌بینم٬ انگار که با سهراب صحبت می‌کنم. وقتی مردم از سهراب حرف می‌زنند من به برادرم می‌بالم و به او افتخار می‌کنم. مادرم هم همین حس را دارد. اما بارها شده که دلم برای برادرم خیلی تنگ شده. من خیلی دوست دارم مردم آرام باشند مدتی٬ اما وقتی فضای دنیای مجازی را می‌بینم که دیگر مثل سابق نیست دلم می‌گیرد.".......

 

در ادامه‌ی مطلب دست‌نوشته‌ی سهراب 15 ساله را آورده‌ام... نوشته‌ای به مناسبت یکصدمین سالگرد مشروطه که برادرش در دفترچه خاطرات سهراب پیدا کرده و دلگیر بود که چرا این نوشته آن‌طور که باید پخش نشده... نوشته‌ای که اندیشه و تفکر ستودنی سهراب کم سن و سالی را نشان می‌دهد که ماندنش را و روح بزرگش را تاب نیاوردند گرگ‌ها...


ادامه ...

نقل قول

"در زندگی برای هر آدمی

از یک روز٬

از یک جا٬

از یک نفر به بعد٬

دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست.

نه روزها٬ نه رنگ‌ها٬ نه خیابان‌ها"


از نوشته‌های بی‌صاحب رها شده و تکثیر شده‌ در مجازستان!

معصومیت فراموش شده

یادم هست خیلی بچه که بودم٬ شاید در دو سالگی حرفی زدم از جنس معصومیت‌های کودکانه٬ که برای دیگران خنده‌دار جلوه می‌کرد... اما اثرات ناشی از بازخورد رفتار دیگران نسبت به آن تا سال‌ها با من بود... چنان که هر بار در جمع‌های کوچک و بزرگ خانوادگی به شوخی و خنده آن حرف را که در اوج کودکی بر زبان رانده بودم به رخم می‌کشیدند و من چقدر منزجر بودم از این کار... و هنوز هم هستم... حالا اما فکر که می‌کنم حتی یک لحظه نمی‌توانم متصور شوم که برایم به خاطر به زبان آوردن یک جمله‌ی ساده و بچگانه پیج‌های فیس‌بوک بسازند با بیش از 26 هزار عضو (تا به این لحظه) که سیر صعودی افزایش اعضایش هم سرسام‌آور باشد... که صدها جوک بسازند و لودگی کنند و قهقهه سر بدهند... که در بالاترین موضوع داغ بزنند... که فیلم را دست به دست بلوتوث کنند و هرهر و کرکر راه بیندازند...
ما جامعه‌ی بیمار و بی‌اخلاقی هستیم! چه آن زمان که فیلم منتسب به زهرا امیرابراهیمی را با ولع به نظاره می‌نشینیم و با افتخار پخش می‌کنیم... چه آن زمان که به حریم شخصی افراد تجاوز می‌کنیم و عکس و فیلم مجالس خصوصیشان را انتشار می‌دهیم... و چه حالا که معصومیت و پاکی یک پسربچه‌ی چهار٬ پنج ساله را دست‌مایه‌ی تفریح و سرگرمی و شوخی‌های زننده و افراطی خود قرار می‌دهیم...
طول عمر این قضیه برای ما نهایت چند روز است و تمام می‌شود و می‌رود... شاید دیگر کسی "فرنود راستگو" را به خاطر هم نیاورد... اما قطعاً در اطرافیان این کودک هستند ناآگاهانی که به واسطه‌ی جو ایجاد شده تا سال‌ها این جریان را به ذهنش یادآوری می‌کنند... که بعنوان بهانه‌ای برای خنده و شادی جمع‌های دوستانه و خانوادگی قرارش می‌دهند... که رویش اسم می‌گذارند و اسباب تمسخرش را فراهم می‌کنند... چه بسا در همین برهه‌ی زمانی کوتاه چند روزه هم کم آزارش نداده باشند...
آن‌ها که به قصد انتقام از جامعه٬ دیگران را قربانی خشم و عقده‌های فروخورده‌ی کودکی خود می‌کنند از مریخ نیامده‌اند... از بطن جامعه‌ی بیمار ما سر برآورده‌اند...
ما ملتی هستیم که از ضعف اخلاقی حاد رنج می‌بریم! ملتی که با بر زبان آوردن یک کلمه توسط کودکی این چنین به وجد آمده و از خود بی‌خود می‌شود و تمایلات جنسی سرکوب شده‌اش را به رخ می‌کشد!...

صورتْ زخمی

کودک، معصومانه در آغوش مادر آرام می‌گیرد... مادری که نمی‌تواند در گوش کودکش نجوا کند که دیگر نقاشی‌هایش را نمی‌بیند...
کودک لطافت گونه‌اش را بر گونه‌ی زخمی مادر می‌گذارد و می‌بوسدش...
تصویر از صفحه‌ی تلویزیون محو می‌شود اما دو روز است که در بک‌گراند ذهن پریشان من حک شده است...
***********
یک نفر باید که از صفحه‌ی حوادث این شهر بیرون بکشد مرا... من که دغدغه‌ی حوادث نداشتم هیچ‌گاه اما ناخواسته غرق شده‌ام در آن بس که پر شده‌ایم از جرم و جنایت این روزها...
کاش یک نفر پیدا شود و بگوید که ما را چه شده؟؟
یک مقاله خوانده بودم چندی پیش که طبق آمار مندرج در آن٬ یک سوم مردم ایران یعنی جمعیتی بالغ بر 25 میلیون نفر از بیماری‌های روانی رنج می‌برند. و این یعنی 25 میلیون نفر مستعد ارتکاب جرایم و ناهنجاری‌های اجتماعی نظیر خشونت٬ نزاع٬ درگیری٬ ضرب و جرح٬ کودک‌آزاری٬ و حتی قتل هستند!...
نمی‌دانم این برای توجیه این حجم جنایت کافی است یا نه... ولی هر چه که هست٬ این روزها که یک "نه" گفتن به تباهی زندگی‌ات می‌انجامد٬ فکر می‌کنم یک تشکر به او که در سال‌های دانشگاه بی‌رحمانه از من "نه" شنید بدهکارم... باید تشکر کنم که اسیدپاشی‌ام نکرد و یا با چاقو تکه‌تکه‌ام!!...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت:
این مقاله را بخوانید حتماً...
خشونت٬ خنده را نمی‌شناسد.

   1      2      3      4      5      >>